عشق اول و اخرم پویا

حرف دل

هستی خیلی ازت دلخورم... فکرشم نمیکردم ما ها که اینجا

دوستاتیم انقدر بی ارزشیم که حذف میکنی و میری و اهمیتم

نمیدی که ادمایی امسال من هستن که هر چند مجازی اما بهت اهمیت میدن

                                      واقعا که..........

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |

دلم گرفته... به بدترین شکل ممکن دارم اذیت میشم اما نمیخوام قبول کنم واقعیتارو....

من ظرفیتشو ندارم .... پریشب تو خواب یه حمله ی عصبی بهم دست داده بودو کم

مونده بود زنده زنده بفرستنم بهشت زهرا... دکتره ی احمق بدون اینکه معاینم کنم تنها

با دیدن کبودی صورتم و چشمای بازم به خانوادم گفته دخترتون مرحوم شده ...

این وسط یه پرستار که انگاری شعورش بیشتر بوده نبضم و گرفته و گفته که میزنه.

من دم دمای دیوونه شدنمه... یاد دستای پویا که میلرزید و حرفایی که شنیدم یه لحظه

ارومم نمیذاره... نمیذارن منو اون ما شیم... چرا نمیتونم قبول کنم سرنوشت اون پای

دختردیگه ای رقم خورده؟؟؟؟

من چرا انقدر بی ظرفیت شدم؟؟؟؟ من که دختر قوی ای بودم؟؟؟ من که پای مشکلاتم

میتونستم وایسم؟ چرا یهو درگیر یه عشقی شدم که سرنوشتش جوره دیگه نوشته

شده؟؟؟ خدا به خاطر کدوم گناه دارم تیکه تیکه شدن قلبم و میبینم؟؟؟؟

چیکار کردم که مجازاتش گرفتن روحمه؟؟؟ چرا جسممو نمیگیری و نمیبری؟؟

من نمیتونم مثل مرده های تحرک این ور اونور برم.

من میخوام با اولین و اخرین عشق زمینیم باشم. یعنی انقدر ارزوهای من بچه گونس؟

کاش هنوز یه بچه مدرسه ای بودم که تنها دغدقش امتحان فردا صبحش بود و به جای

درس خوندن فکر میکرد که چجوری یه کاری کنه که معلمش امتحان نگیره؟؟

چرا عین ادمای فلج شدم؟

من کششو ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

دارم میرم تا دور شم از همه چی... نمیدونم کی دوباره میام تا

ببینم اینجا تو این خونه که واسم خیلی ارزش داشت چه خبره و

یاد خوبیاش کنم...

درد دلم زیاده اما یاد گرفتم تو خودم بریزمشون چون کسی واسه

من وقت نداره... من هستم واسه ثانیه هایی که تنهایی...

صدای پا میاد... دارم میشنوم... میگی خیاله؟ وهم؟؟؟

نه دارم میشنوم که داره نزدیک میشه...

دیگه وقتشه تا نگفتن برو خودم برم؟؟؟

اهای غریبه ! مواظب عشقم باش . دلش از شیشس ترو خدا

نشکنش....

                                      خداحافظ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

سلام دوستای گلم خوبین؟؟؟؟

راستشو بخواین منم بد نیستم البته زیاد خوبم نیستم. از امروز حرص و

 ناراحتی و بغض و همه چیو میام اینجا خالی میکنم. دیگه نه واسه پویا

نه واسه خانوادم غماو دردام و نمیبرم. یاد گرفتم وقتی عصبانیم حرصمو

سر بالشت بیچارم و سمانه خالی کنم... میدونی سمانه کیه؟؟؟ یه 

سگ عروسکیه که داداشم واسه دوست دختر سابقش خریده بود و

 باهم بهم زدن و اون رسید به من.... البته الان دشمن خونخوار

زن داداشمه خنده

 تو این چند وقت یاد گرفتم دردامو بروز ندم این واقعا خوبه که بتونم تو این

دنیا که همه منتظر ضربه زدنن به ادم بتونم خودمو کنترل کنم و دشمنامو

 شاد نکنم و عزیزامو ناراحت.....

الان اومدم اینجا که یه عالمه حرف بزنم اما نمیدونم چرا حرفم نمیاد

راستش من ادمای اطرافم چه تو دنیای واقعی و چه تو دنیای مجازی

واسم مهمن واسه همین خیلییییییییییییییییی واسه هستی

 خوشحالم... هستی جونم ایشالااااااااا همیشه همینجوری خوشحال

باشی.بغل

و اما پویا... اونم خوبه خدارو شکر. ماچ راستی فک کنم فردا کلی

مهمون داشته باشیم. همکارای بابا با خوانواده هاشون. قرار بود مامان

فردا بره خونه خونه دوستش و منم از فرصت استفاده کنم و پویا رو 

دعوت کنم خونمون اما بدبختی بابا زنگ زد و گفت فردا ناهار کلی مهمون

داریم. و اما من فکر کنم باید تمام روزو بیرون باشم اخه برخی از این

همکارای بابا , پسراشون خواستگار منن و پویا هم که حساااااااااااااااس

گرچه خودمم دوست ندارم بمونم خونه... حالا نمیدونم باید کجا برم یا

چیکار کنم اما من که مامان رو پیچوندم و  گفتم کلاس دارم و تا 7 شب

خونه نیستم یعنی تا 1 ساعت بعد اینکه اونا برن. دلم میخواد برم یجا

و تنها باشم اما تو این جامعه ی قشنگ یه دختر 7 , 8 ساعت عمرا نتونه

تنها و بدون سر خر باشه... منم که کلا از مزاحم بیزارم... شایدم رفتم

پیش پویا البته اگر بخواد منو ببینه که بعید میدونم بخواد.... بیخیال حالا

یه کاریش میکنم. بدبختی ماشینمم سافکاریه اخه چند روز پیش محکم

رفتم تو درخت... دست فرمونو حال میکنین؟؟؟؟؟؟مژه

به نظر خودم که تخسیر پویاست اخه من کلا از اون تقلید میکنم رانندگیو

سریه قبلم که پیش هم بودیم داشت دنده عقب میرفت خورد به یه

ماشینخنده . دوتایی این شکلی بودیماسترس از اون جایی که کلا کارت

ماشین و گواهی نامه و هیچی همراش نبود داشتیم سکته میکردیم

من اول پیاده شدم و وقتی دیدم تو ماشین طرف کسی نیست مثل این

بچه های شیطون نشستم تو و با کلی ذوق فرار کردیم وااااااااااااای

نمیدونین چقدر مزه دادقهقهه

من که هنوز مزش زیر زبونمه.... خوب پس نتیجه گیری اخلاقی این شد:

1_ وقتی با ماشین میزنین به یه ماشین دیگه زودی فرار کنین که مثل

من ببینین چه حالی میدددددددددددددددددده

2_پویا جان درس رانندگی کن که من بعدا بتونم عین ادم برونمبغلنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |

این روزا هوای زندگیم مثل اسم وبلاگمه.... ابریه ابری....

من خوبم . پویا هم برگشته پیشم اما نمیدونم تا کی میمونه و این بیشتر اذیتم میکنه.

یادتونه تو همین بلاگ واسم چی نوشت؟؟؟؟

(((( مهربانم...

هیچگاه باور نکن که نبودنت را باور کنم...

هیچگاه باور نکن که به نبودنت عادت کنم....

شاید به اجبار زمانه نبودنت را تحمل کنم اما اینکه نباشی را نه!!!!!!!!!

تو چنان در جانم رخنه کرده ای که با من یکی شدی...

پس نمیتوانی نباشی

پویا))))

الان که اینو خوندم انقدر گریه کردم که چند دقیقه صبر کردم تا هق هقم بند بیاد و دوباره

بنویسم . همین و براش اس ام اس کردم ....

چرا نمیتونم ازت دل بکنم پویا؟؟؟ چرا تا این اندازه وابستتم؟؟؟ چرا همیشه تو نبودت

کم میارم؟؟؟؟ کی به داد دلم میرسه؟؟؟؟ پویا من تا عمر دارم از خواسته ی دلم نمیگذرم

من به حد جنون عاشقتم و اون دنیا وایمیستم جلوی ادمایی که این دنیامو سیاه کردن

اگه بد بودم, اگه خراب بودم , اگه کم میذاشتم گله نبود اما چرا الان؟؟؟

من باید چیکار کنم پویا؟؟؟ بهم بگو....

یه وقتایی یهو میگه عاطیم دوست دارم اما یه دفعه حرفشو جمع میکنه و سعی میکنه

دیگه نگه... دیشب ازش پرسیدم پویا چرا اینطری میکنی؟؟؟ گفت عاطیم میخوام اگه

مجبور به جدایی شدیم تو اذیت نشی...

من نمیتونم نخوامت... چرا پیش تو درجه ی غرورم صفر؟؟؟؟  چرا هیچجا از غرورم

 نمیگذرم اما در برابر تو..... اخ ... درد داره چیزی وکه با جونت جمع زدی از وجودت کسر

 کنی

به خدا از جون واسم عزیزتری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

سلام سلام سلام

خوبین همگی؟؟؟؟؟؟؟؟ منم خوبم از اون حالت افسرده درومدم . الانم اومدم بگم من دارم

سعی میکنم فراموشش کنم و واسش هر جا و با هر کی هست ارزوی خوشبختی میکنم

اقا پویا امیدوارم خوشبخت و سعادتمند زندگی کنی و به همه ی ارزوهات برسی.

خوب منم که فعلا رفتم با اجازه..... بای بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایلبخند

ماییم و نوای بینوایی                                      بسم الله اگر حریف مایی

یا علی 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط عاطفه نظرات () |

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز اروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم چون وابستس به تو جونم

محتاجم به نفسهاتو اخه دور از دستات تو زندونم

 

 

نمیخوام تنها باشم. اما یه حسی میگه نمیتونمم با تو باشم. اگه میتونستی یا

میخواستی که همه چی تو من و تو خلاصه شه دنیا واسه بهشت شدن چیزی کم

 نداشت. از خدا تورو میخوام تا بهم ثابت شه توام منو میخوای....

نمیخوام ناامید شم. چون کسی نمیتونه تورو همینجوری که هستی به اندازه ی من

دوست داشته باشه...

من تورو بیشتر از خودم و کمتر از خدا میخوام پویا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |

سلام دوستای گل خودم خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز حالم خیلی خوبه . دیروز و با عشقم بودم. خیلی خوش گذشت بهم البته پویا هم

میگفت خیلی بهش خوش گذشته و واسش یه روز رویایی بوده.

دیروز جاتون خالی ما مهمون یکی از دوستای مامانم بودیم. از قبل نقششو داشتم که با

پویا باشم و با خیال راحت بتونم چند ساعت تو بغلش ارامش گم شدمو پیدا کنم.....

خلاصه عشقم زنگ زد به مامان و بهش گفت که میخواد بره خرید گوشی و کت شلوار و

اجازه منم گرفت که از 10 صبح تا 5 بعد از ظهرو کنار هم باشیم... مام از فرصت استفاده

 کردیم و یه راست رفتیم خونه ما... وای نمیدونین چقدر خوب بود که سرم و گذاشتم رو

 سینش و همه غمامو دادم باد برد.... اصلا نمیدونم چطوری دیروز و چجوری واستون 

بنویسم....

واسه خدا: خدا جونم نذار واسه تنها عشقم رنگ ببازم و دیگه نخواد سفید برفیش

 باشم

رنگ پوست پویامم سفیده ها نه نه گندمیه اما من از اون کلی روشن ترم. دیروز بغلم

کردو جلو اینه بهم گفت منو توام مثل روزو شبیماااااااااااااااااااااااااخنده

من اینجوری بودمناراحت.....

وقتی رفتم خونه واسش اس ام اس زدم کاش انقدر سفید نبودم ... اونم زنگ زد گفت

عاشق رنگ پوستمه ... گفت وقتی بچه بوده سفید برفیو خیلی دوست داشته و حالا

خودش یه سفید برفی دارهنیشخند

اینجوری شد که من شدم سفید برفیه پویام....

خدایا بابت دیرو شکرت.....

ادامه نوشت: هستی عزیزم خیلی واست ناراحت شدم اما باور کن بابات حالش خیلی

زود خوب میشه و کنار تو و خواهرت همیشه موندگار....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط عاطفه نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ